تبليغاتX
سودا
سودا
فقر
فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در یکشنبه 29 دی1387 ساعت 0:23 |

عشق برای تمام عمر
عشق برای تمام عمر

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!

|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در یکشنبه 29 دی1387 ساعت 0:17 |

غنیمت لحظات ناب
غنیمت لحظات ناب

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي، فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت، ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.

|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در یکشنبه 29 دی1387 ساعت 0:5 |

دل بيمار روح بيمار جسم بيكار
|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در شنبه 12 مرداد1387 ساعت 23:54 |

دلم برات تنگ شده
با ياد تو سر بردن اگر هست گناه

با خبر باش كه من غرق گناهم شب و روز
|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 15:26 |

خدايا
خدايا بنده اي درد آشنايم          به سر افتاده اي بي دست و پايم

زغم ها سينه ام درياست دريا    گواهم گريه هاي هاي هايم

به آه در گلو بشكسته سوگند     به سوز سينه هاي خسته سوگند

به آن بيمار دار شب نخفته         كه ريزد اشك محنت تا سپيده

به غم پرورده محنت نصيبي        كه در خون جگر بنشسته سوگند

مرا در بي كسي پيوسته كس باش      به وقت  ناله ها فرياد رس باش
 

قسم بر شكوت عرش الهي     قسم بر دستگاه كبريائي

بده دستي كه دستي را بگيرم      ز خجلت پيش  محتاجان نميرم
|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 0:49 |

اگه بازيچه مي خواي

 
 
|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت 1:18 |

بی خبر از اشک مهتاب

چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟

زندگی همچون خزانی ست بی پايان

روشنی اش کوتاه

آفتابش کم فروغ

می توان خورشيد را بر لبه ديوار ديد

که به گلدان پژمرده روی ديوار

گرمايی نمی بخشد

درختان کنار جاده

در حسرت يک برگ سبز

چشم به راه بهار می ميرند

اين خزان را اميد بهاری نيست

چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟

|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در دوشنبه 23 مهر1386 ساعت 11:42 |

اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است

نمي خواهم بميرم
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟
کجا باید صدا سر داد ؟
در زیر کدامین آسمان،
روی کدامین کوه ؟
که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد !
کجا باید صدا سر داد ؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر، آسمان کور است ، نمی خواهم بمیرم با که باید گفت ؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون واگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .
به دوشم گر چه بار غم توان فرساست
وجودم گر چه گرد آلود سختی هاست
نمی خواهم از اینجا دست بردارم !
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است.
دلم با صد هزاران رشته با این خلق
با این مهر، با این ماه
با این خاک ... با این آب...
پیوسته است.مراد دل از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست ، جهان بیمار و رنجور است .
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیافروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل بر افشانم
چه فردائی، چه دنیائی !!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...نمی خواهم بمیرم ای خدا !
ای آسمان !
ای شب !
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است ؟

فريدون مشيري
|+|

دردناک ترین زمان برای لبخند...

دور یا نزدیک ،
راهش می توانی خواند
هر چه را آغاز و پایانی است ،
- حتی هر چه را آغاز و پایان نیست - !

زندگی راهی است .
از به دنیا آمدن تا مرگ !
شاید ، مرگ هم راهی است .

راه ها را کوه ها و دره هایی هست ،
اما - هیچ نزهتگاه ِ دشتی نیست !
هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست !
هیچ راه بازگشتی نیست !
بی کران تا بی کران ، امواج خاموش زمان جاری است
زیر پای رهروان ، خوناب جان جاری است !

آه ،
ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی !
هیچ آیا یک قدم ، دیگر توانی راند ؟
هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟
نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست
باز باید رفت تا در تن توانی هست
باز باید رفت ...
راه باریک و افق تاریک ،
دور یا نزدیک !

« فریدون مشیری »

|+|

یه داستان
پنج آدمخوار به عنوان برنامه‌نويس در يك شركت خدمات كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و مي‌توانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد." آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند. چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر ‌زد و ‌گفت: "مي دانم كه شما خيلي سخت كار مي‌كنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. كسي از شما مي‌داند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بي‌اطلاعي ‌كردند. بعد از اينكه رئيس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: "كدوم يك از شما نادونا اون نظافتچي رو خورده؟" يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها ‌گفت: "اي احمق! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه‌ها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد! از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار مي‌كنند نخوريد."
|+|

قحطي عنوان

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و

 

هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

 

هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي

 

براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود

 

نه به زبان،‌ بلکه از ته قلبت

 

بگو: يادت بخير

|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در سه شنبه 3 مهر1386 ساعت 18:22 |

فراموشی لحظه ای


استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید:  به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  شاگردان جواب دادند  50 گرم
استاد گفت :  من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید  خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید  و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد  خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است

|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در سه شنبه 3 مهر1386 ساعت 17:53 |

لعنت به این فراموشی

چراغی روشن

وخاموشی خاک

در شهر بی‌نام و نشان

ناگهانِ هراس و تردید

در توضیح صبح فردا

برگی لرزان

و فراموشی آب

در شبِ بی‌خبری

اعتمادی مردد

گاهِ بی‌گاهِ ناخودآگاه

و توصیفِ صفاتِ موصوف

همه در ترددی مردود

تشکیکِ شکی مشکوک

شکاکیتِ یقین

ناآگاهی خودآگاهِ حیات

در بیانی نابیانگر

تشویشی مشوش

برای توجیهِ امروز

 

پشت به يکديگر ايستاده ايم

به تماشاي اين تاريکي و جَرجَرباران

باران مي ايستد

فصلي ديگر مي آيد

سر مي چرخانيم

تا بهار را تماشا کنيم

اما يک ديگر را باز نمي شناسيم

|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در دوشنبه 26 شهریور1386 ساعت 18:12 |

سنگیست زیر آب...

سنگي است زير ِ  آب

 

در گود ِ شب گرفتۀ درياي نيلگون.

 

تنها نشسته در تك ِ آن گور ِ سهمناك

 

خاموش مانده در دل ِ آن سردي و سكون.

 

 

 

او با سكوت ِ خويش

 

از ياد رفته ايست در آن دخمۀ سياه .

 

                                    هرگز بر او نتافته خوشيد ِ نيم روز

 

                                                                      هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه .

  

بسيار شب كه ناله بر آورد و كس نبود ، كان ناله بشنود

 

بسيار شب كه اشك بر افشاند و ياوه گشت  ، درگود ِ آن كبود.

 

 

 

سنگي است زير آب ، ولي آن شكسته سنگ

 

زنده ست ، مي تپد به اميدي در آن نهفت

 

                                   دل بود ، اگر به سينۀ دلـدار مي نشست

 

                                                    گُل بود ، اگر به سايۀ خورشيد مي شكفت.

 

|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در دوشنبه 26 شهریور1386 ساعت 18:5 |

mowj.ir