![]() این آخرین بارشه
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم مرداد 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته چهارم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
کلک خیال
خداوند کجا نیست؟ الهه بــــــــــــــــــاران بید مجنون زنده باد دیوانه اطلاعات کلی در مورد دخترا رمنساه و اذرخش پیام های ساده دل کوچک من گل یخی 2 چگونه همدیگر را دوست داشته حرفهای دلم (بی سواد) پاییز قرمز "مرداب" ترانه های بی صدای من! گل نرگس بیا.... عکس طنز کارتن عشق سیاست Carpe diem دفتر عشق من مرگ اهریمن جوجه اردك زشت تو دوستي گل عشــــــــــــق جاودان شهر بی فرشته رویداد دریا در من دخترک پاییز هیچ و دیگر هیچ خاطرات تلخ تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سودا
فقر
|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در یکشنبه 29 دی1387 ساعت 0:23
عشق برای تمام عمر
|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در یکشنبه 29 دی1387 ساعت 0:17
غنیمت لحظات ناب
|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در یکشنبه 29 دی1387 ساعت 0:5
دلم برات تنگ شده
با ياد تو سر بردن اگر هست گناه
با خبر باش كه من غرق گناهم شب و روز |+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 15:26
خدايا
خدايا بنده اي درد آشنايم به سر افتاده اي بي دست و پايم
زغم ها سينه ام درياست دريا گواهم گريه هاي هاي هايم به آه در گلو بشكسته سوگند به سوز سينه هاي خسته سوگند به آن بيمار دار شب نخفته كه ريزد اشك محنت تا سپيده به غم پرورده محنت نصيبي كه در خون جگر بنشسته سوگند مرا در بي كسي پيوسته كس باش به وقت ناله ها فرياد رس باش قسم بر شكوت عرش الهي قسم بر دستگاه كبريائي بده دستي كه دستي را بگيرم ز خجلت پيش محتاجان نميرم |+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 0:49
بی خبر از اشک مهتاب
چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟ زندگی همچون خزانی ست بی پايان روشنی اش کوتاه آفتابش کم فروغ می توان خورشيد را بر لبه ديوار ديد که به گلدان پژمرده روی ديوار گرمايی نمی بخشد درختان کنار جاده در حسرت يک برگ سبز چشم به راه بهار می ميرند اين خزان را اميد بهاری نيست چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟ |+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در دوشنبه 23 مهر1386 ساعت 11:42
اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است
نمي خواهم بميرم
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟
کجا باید صدا سر داد ؟ در زیر کدامین آسمان، روی کدامین کوه ؟ که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد ! کجا باید صدا سر داد ؟ فضا خاموش و درگاه قضا دور است زمین کر، آسمان کور است ، نمی خواهم بمیرم با که باید گفت ؟ اگر زشت و اگر زیبا اگر دون واگر والا من این دنیای فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم . به دوشم گر چه بار غم توان فرساست وجودم گر چه گرد آلود سختی هاست نمی خواهم از اینجا دست بردارم ! تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است. دلم با صد هزاران رشته با این خلق با این مهر، با این ماه با این خاک ... با این آب... پیوسته است.مراد دل از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست ، جهان بیمار و رنجور است . دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیافروزم خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم به پیش پای فرداهای بهتر گل بر افشانم چه فردائی، چه دنیائی !! جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...نمی خواهم بمیرم ای خدا ! ای آسمان ! ای شب ! نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم مگر زور است ؟ فريدون مشيري |+|
دردناک ترین زمان برای لبخند...
دور یا نزدیک ، |+|
یه داستان
پنج آدمخوار به عنوان برنامهنويس در يك شركت خدمات كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و ميتوانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد." آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند. چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر زد و گفت: "مي دانم كه شما خيلي سخت كار ميكنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. كسي از شما ميداند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بياطلاعي كردند. بعد از اينكه رئيس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: "كدوم يك از شما نادونا اون نظافتچي رو خورده؟" يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "اي احمق! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژهها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد! از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار ميكنند نخوريد." |+|
قحطي عنوان
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان، بلکه از ته قلبت بگو: يادت بخير |+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در سه شنبه 3 مهر1386 ساعت 18:22
فراموشی لحظه ای
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم |+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در سه شنبه 3 مهر1386 ساعت 17:53
لعنت به این فراموشی
چراغی روشن وخاموشی خاک در شهر بینام و نشان ناگهانِ هراس و تردید در توضیح صبح فردا برگی لرزان و فراموشی آب در شبِ بیخبری اعتمادی مردد گاهِ بیگاهِ ناخودآگاه و توصیفِ صفاتِ موصوف همه در ترددی مردود تشکیکِ شکی مشکوک شکاکیتِ یقین ناآگاهی خودآگاهِ حیات در بیانی نابیانگر تشویشی مشوش برای توجیهِ امروز
پشت به يکديگر ايستاده ايم به تماشاي اين تاريکي و جَرجَرباران باران مي ايستد فصلي ديگر مي آيد سر مي چرخانيم تا بهار را تماشا کنيم اما يک ديگر را باز نمي شناسيم |+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در دوشنبه 26 شهریور1386 ساعت 18:12
سنگیست زیر آب...
سنگي است زير ِ آب در گود ِ شب گرفتۀ درياي نيلگون. تنها نشسته در تك ِ آن گور ِ سهمناك خاموش مانده در دل ِ آن سردي و سكون. او با سكوت ِ خويش از ياد رفته ايست در آن دخمۀ سياه . هرگز بر او نتافته خوشيد ِ نيم روز هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه . بسيار شب كه ناله بر آورد و كس نبود ، كان ناله بشنود بسيار شب كه اشك بر افشاند و ياوه گشت ، درگود ِ آن كبود. سنگي است زير آب ، ولي آن شكسته سنگ زنده ست ، مي تپد به اميدي در آن نهفت دل بود ، اگر به سينۀ دلـدار مي نشست گُل بود ، اگر به سايۀ خورشيد مي شكفت.
|+| نوشته شده توسط اشک مهتاب در دوشنبه 26 شهریور1386 ساعت 18:5
|
|||||||||